عشق یعنی چی؟؟؟
کالن داشت توی باغ برای خودش قدم میزد که یهو یه نفر از پشت دستهاش رو گرفت یقه اش رو یکم کشید پایین و محکم گازش میگیره.
کالن:آآآآآآآخ!سوبارو دردم گرفت.آرومتر!
سوبارو:خونت برای آروم خوردنش خیلی شیرینه!
بازم گازش گرفت.کالن از درد صداش در نمیومد چند دقیقه بعدشم بیهوش شدو افتاد رو دست سوبارو.
سوبارو:فکر کنم خیلی ازش خون خوردم.
بعدم کالن رو بغل کردوبردش به اتاق وخوابوند یه چیزی تو دست را
برچسب: داستان,عاشقان,شیطانی,نوشته,خودمقسمت,هفتم,
نویسنده: آرتین سلیمانی
تاريخ: جمعه
3 شهريور
1396 ساعت: 19:02